دختر کشیش

دختر کشیش

 
| جورج اورول  | ترجمه بهناز پیاده| انتشارات  مجید
اگر می خواهی به حقیقت دست یابی باید دست کم یکبار به همه ی چیزهایی که اعتقاد داری شک کنی "رنه دکارت"
شاید همه اونهایی که با فلسفه اندک آشنایی ای دارند دست کم یکبار این جمله به گوششون خورده و برای چند دقیقه ای به اون فکر کردند....
باور.. اعتقاد.. اصول ... چهارچوب... و کلماتی از این دست که شاید برای کسی مقدس باشند ...و شاید از اینکه روزی باورها و اعتقاداتمان دستخوش تغییر شوند هراس داریم . و شاید هم خیلی از ما ها معانی خیلی از مسایلی که باومان شده را عمیقا ندانیم . چون درک درستی از آن نداریم تغییر شرایط این اعتقادت سست بنیاد را نشانه می رود و تازه آنجاست که به این نتیجه می رسیم که آنجه بدان اعتقاد داشته ایم در واقع عادت بوده نه اعتقاد ؛ عادتی که به ما ارث رسیده ! نه اینکه باور قبلی ما باشد. در واقع آن باورها تا وقتی آن شرایط خاص مهیاست باور ماست و با تغییر شرایط دیگر پوچ و بی معنی به نظر آید. دکارت اتعقاد داشت این تغییر شرایط خودتان ایجاد کنید و با آنسوی باورهایتان روبه رو شوید قبل از اینکه به جبر تغییر شرایط زندگی مجبور شوید با روی دیگر زندگی روبه رو شوید و دستپاچه و مستاصل از اینکه آیا آنچه تا کنون آنجام داده ام درست بوده است؟

"وقتی چیزهایی در ذهنت تغییر کند ، آنگاه کل دنیا تغییر می کند ؛ چون نگاه تو به دنیا متفاوت می شود (279)"
شاید خیلی از ماها یک جاهایی از زندگی با خودمان خلوت کرده ایم و به این نتیجه رسیدم که آنچه تا کنون انجام  داده ایم ... راهی که رفته ایم .. اشتباه بوده است ؛ اما شهامت اعتراف را نداریم حتی برای خودمان. از قضاوت دیگرانی که الگویشان بوده ایم می ترسیم لاجرم صدایی را که از درونمان بر خاسته را خاموش می  کنیم و ادامه می دهیم .. عادت می کنیم... حتی اگر سخت باشد اما ادامه می دهیم چون شهامت روبه رو شدن باتغییرهای بزرگ را نداریم ..چون می ترسیم دیگران تاییدمان نکنند.. می ترسیم...

اگر جز کتاب خوان های حرفه ای هم نباشید باز هم بعید می دانم نامی از جورول اورول  نویسنده انگلیسی را نشنیده باشد. از آن دست نویسنده های ست که شما آرام آرام تا انتهای داستان دنبال خودش می کشد ...گاهی با او ته آب نباری قدیمی هستی... گاهی ته کلاس درس... یه وقت ته قلب یه عاشق...  یه وقت تو پیچ و خم های ذهن دخترکی تنها....  همه  جاهستی همراهش .. اصلا دوست  داری دستت رو بدی به دستش بگی ببر منو تا ته قصه ای که میدونم لذت می برم از اون تا به انتها....
اورول از نویسنده هایی   ست که تصویر سازیش ؛ بیان ریزه کاری های داستان ؛ ایجاد یک تعلیق ظریف ... رو خوب بلده... شاید این هیجانی و استرسی رو که تو داستان هاش دنبال می کنی یادگار زمانی ست که روزنامه نگار بوده است!
دختر کشیش در ایران تا کنون 4 بار تجدید چاپ شده است ( این کتاب از سوی انتشارات مختلفی با ترجمه های متفاوت روانه بازار شده ولی من ترجمه بهناز پیاده را دوست داشتم خیلی نمی شناسمش .. ترجمه متوسطی داشت ولی ارتباط من را با داستان قطع نمی کرد ) . سرنوشت دختر به نام دورتی هر تک فرزند کشیشی پیر به نام ریورند چارلز هر کشیش کلیسای سنت ادل استن است. کشیشی دیکتاتور معاب  و خونسرد که تمامی کارهای مربوط به اداره خانه و کلیسا را به دخترش سپرده است و عملا نقش مهمی در اداره زندگی اش ندارد. اورول در دختر کشیش به زیبایی زندگی دوروتی را و درگیری های ذهنیش در این کتاب به تصویر می کشد . امور مربوط به اداره زندگی و کلیسا  برای دورتی _تنها عذاب آور می شود ...پدرش در اداره امور به  او کمکی نمی کند ... کلیسا در شهر کوچکی در حومه لندن قرار دارد با مردمانی روستایی صفت ... و هر اتفاقی کوچکی از نظر آنها دور نمی ماند ... در این شهر کوچک هر حرکت اشتباهی از سوی دورتی که سعی در ترویج فرهنگ کلیسا دارد دور از چشم نمی ماند...  اورول در این کتاب زندگی دوروتی در 5 فصل به تصویر می کشد که هر بخش زندگی دورتی دستخوش تغییراتی می شود که مخاطب را مضطرب و نگران تا  انتهای داستان می کشاند...  در بخش اول دورتی بعد تحمل فشار کار روزانه شبی در خواب حافظه اش را از دست می دهد که در بخش های بعدی اتفاقی و پیامدهای بسیاری برایش به همراه دارد... که در نهایت شرایط زندگی دورتی دستخوش تغییرات بسیاری می شود و به سختی زندگی خود را می گذارند و با فقر دست و پنجه نرم می کند. تا جایی که دیگر به آنچه تا آن زمان بدان اعتقاد داشته ؛ اعتقادی ندارد ... به اینکه آنچه تا آن زمان برای ترویج دین و فرهنگ کلیسا انجام می داده کاری بیهوده بود.... ولی هیچ گاه شهامت ابراز آن را پیدا نمی کند....  شاید چون  آنچه تا کنون انجام می داده برایش حاشیه امنی را فراهم می کند که در صورت اعتراض و تغییر شرایط آرامشش متزلزل می شود هرچند آنچه هیج وقت دوست نداشته و دیگر به اعتقادی ندارد همچون وزنه سنگینی  ذهن و افکارش را تحت فشار قرار می دهد.
"ایمانش را کاملا و برای همیشه از دست داده بود. از دست دادن ایمان و اعتقاد به اندازه ی خود ایمان ، پدیده ای اسراآمیز است .بی ایمانی اساسا ریشه در منطق ندارد و تغییری ست که در فضای ذهن انسان رخ می دهد.(254)"

و درنهایت اینکه این کتاب را از دست ندهید ....دوستش خواهید داشت ؛ قول خواهم داد...
/ 0 نظر / 75 بازدید