قصر تنهایی

در قصر تنهایی خود قفسی ساخته ام

سقف ان نیلی رنگ

هرروز خورشید نگاهت میزند بر یادم

/ 1 نظر / 42 بازدید
مرسده

خاطرات دکتر تهرانی :یادمه هشت سالم بود یکروز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه مینو به صف کردنمون و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویتو ببینیم وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرونو ورداشتن و خوردن من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که دارن کار اشتباه و زشتی میکنن واسه همین تو صف موندم ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودنو منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود الان سی سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزارو رعایت کنم ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟ اونم واسه مردمی که، تو و شخصیتتو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!.